|
آهای دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....من خیلی وقته بی خیالت شدم!!! بگو چقــــــــــــــدر میگیری تو هم بی خیــــــــــــــــــال ما شی؟!!!
خوب که فکر می کنم....می بینم این همه اشکهایی که از چشم هایمان می بارد از دود آتش بازی های دوران کودکیست که به چشممان رفته است.... همان هفت سنگ لعنتی که هی روی هم سنگ می چیدیم و می چیدیم.... همان گرگم به هوای ابلهانه...که یا گرگی بودیم که باید میدرید یا بره ایی که باید دریده میشد... همان قایم باشک های مسخره که داوطلبانه چشم میزاشتیم و میشمردیم تا یکدیگر را گم کنیم.... همان لی لی کردنهای کورکورانه که مدام جلوی پای خودمان سنگ مینداختیم و از رویشان می پریدیم...و زیر لب یواشکی دعا می کردیم که همبازیمان پایش به سنگی که خودش جلوی پایش انداخته گیر کند و بسوزد!!! و همان سوختن های کودکانه و کورکورانه شد همین سوختن هایی که زندگیمان را ؛ عواطفمان را، چشم ایمانمان و کاخ آرزوهایمان را خاکستر کرده است... خاکستری که زیر آن...قلبمان از شدت حرارت اندوه ذوق می زند .... آری...اشتباه نکرده ام...خوب که فکر می کنم...این دودهایی که الان بین نگاه من تا تو...بین دستان تو تا خدا را تیره و تار کرده دودیست که از آتش های سوختن های کودکانه برخواسته استـ ...کاش لااقل با همان آتش به پشت دستمان داغی بزنیم...تا یادمان بماند که فردا...به فرزندانمان بازیهای بهتری یاد بدهیم...بازی هایی که در آن حرفی از سوختن به میان نیاید× رابطه های نا تمام ... خاطره های همیشه حاضر! دلهای همیشه گرفته و تنگ... اشتباهاتی که نه امید جبرانشون هست نه امید تکرار نشدنشون درد هایی که هرشب روح آدم رو به صلیب می کشن... حرفهایی که هیچوقت به زبان نمیان "دوستت دارم هایی" که توی تنهایی پرپر میشن آهنگ هایی که بوی یک عشق رو به مشام احساس میرسونن فرصت هایی که از دست میرن و لحظه هایی که هرگز بر نمیگردن... و نقطه ی پایانی که شاید سالهای سال چشمات بهش خیره بمونه...و دلی که فقط با یه چیز به تپش میافته...یه خاطره ی دور...یه حرف قشنگ...آرزوهایی که هیچوقت متبلور نشدند ! اونوقت تنها جاده است که میره....تو هم باید بری! یه چیزهایی رو جا میزاری...دلت..احساست و قسمتی از روحت رو..و شاید از اون لحظه به بعد برای همیشه ناتمام بمونی..مثل همه ی حرفهایی که نشد بزنی...! نویسنده راست میگفت..تو همین گونه که هستی آفریده شده ایی. گاهی آنقدر سکوت می کنی...
آنقدر نمی گویی...نمی نویسی که حتی قلم با دستانت غریبی می کند ؛ چه برسد به گوشهای دیگران برای شنیدن حرفهایت !!! گاهی آنقدر بغض می کنی... می شکنی... درد داری... ضربه خورده ایی و آنقدر دلت زخمی و کبود و کوفته شده است که نمیدانی کدام کبودی دلت جای کدام ضربه ی کاری "جگر گوشه" هایت است...اینکه می گویم جگر گوشه منظورم بچه هایت نیست...منظورم همان چشم سفیدانی است که در خلوتت در تنهایی ات..در حریم ات و گوشه ی دلت خلوت گزیدند...بهشان مهر ورزیدی و در آخر... راستش خیلی تمرین می کنم... چه چیز را؟ مثبت اندیشی را می گویم...اینکه مثبت ببینم...مثبت فکر کنم...مثبت بنویسم...اما تمام وروودی های احساسم منفی است...پردازشگر قلب و روحمان نیز ریاضی اش بدجور ضعیف است و بگوشش نمیرود که منفی در منفی مثبت می دهد!!! اما در عوض آنقدر جدایی و تنهایی کشیده است که تقسیم و تفریق را حسابی از بر شده است..!!! میدانی... تظاهر به بعضی چیزها آسان است...به محکم بودن...به خوب بودن..به بد بودن...به دیندار بودن به پولدار بودن به عاشق بودن به فارغ بودن به باکلاس بودن به بی تفاوت بودن..اما شــــــــــــــــــــــــــــاد بودن چیز دیگری است...هرچه زور میزنی نمی شود که نمی شود...!!! هر چقدر هم که نقاب بزنی...یکجایی کنج دلت بی خیال تمام لحظه های دنیا می شود...انگار میان زمین و هوا معلق مانده ایی...انگار همه چیز برایت غریب است...انگار که آنجا دنیای تو...خانه ی تو و زادگاه تو نیست!!! مثل کودکی می شوی که در شهربازی شلوغ لحظه ایی دستش از دستان مادرش جدا می شود وآنوقت دلقکها با همان دماقهای گرد و قرمز و نیشهایی که تصنعآ تا بنا گوششان باز است و تو به عشق دیدنشان آمده ایی برایت حکم آدم خوار های سرزمین ارواح را پیدا می کنند...و تو سردرگم می شوی..احساس نا امنی می کنی...بغض می کنی..زار می زنی...و دستان آشنایی را می جویی تا تورا از این جهنم نجات دهند. دلم تنگ شده است برای کودکی ام..برای نو جوانی ام...برای روزهایی که بی دغدغه می خندیدم..شاد بودم و پرامید!!! چشمی روحم را به اسارت برده است و پیکرم درگیرو دار آغوش مردانه ایی جا مانده است که تن عریانم را با بوسه های آتشین بی امان داغ میزند در زیر تلئلو نقره ایی ماه همچون پیچکی نحیف بدوره حجم تنومند و مردانه ایی تاب خورده ام فردا که بیاید... جای پای گلبرگ های سرخ معصومیت زنانه ایی را باد برده است گمانم نطفه ی عشقت کار دست دلم داده است آری... اکنون من زنی هستم با احساسی آبستن! (حوا-۱۳.خرداد ۸۹) یک ...دو...سه....چهار تا چند بشمارم تا این کابوس به پایان برسد؟!!! گاهی دلم میخواهد کسی بود مرا از این خواب پریشان بیدار میکرد... یا لااقل... کسی دستم را می گرفت تا به یادت نیافتم. میدانی رفیق... درد که می کنم دلم هوای شانه ایی مردانه می کند....مردانه که نه...جوان مردانه! با این حال هنوز هم گاهی تنهایی زیر باران به یاد "کسی" قدم میزنم...."کسی" که تصویری از او بر پشت پلکهای فروبسته ام نیست! باران که میبارد..تمام کوچه را بوی نم این بغض ترک خورده ی کاهگلی بر میدارد...کوچه میرود...من میروم...پاییز میرود ولی هوای تو همچنان پا برجاست.... میدانم حال و هوای این روزهای مرا نمی دانی...زیاد هم بد نیست...به گمانم صرفش که کنی حالم مضارع بعید استمراری باشد...چنانکه هرگز دور از تو نبوده ام...بی من نبوده ایی و با تو نبوده است! و من هنوز گاهی بی تفاوت و سر خوش....گاهی دلتنگ و ناخوش... در پشت این شیشه های سیلی خورده و نمناک به انتظار فردایی دیگر می نشینم تا بسپارمش به دستان امین پنجره ها...!!! پنجره هایی که هر ثانیه؛هر دم چوب این پس کوچه ها را ذاغ میزنند به امیدی که شاید آشنایی روزی از راه بیاید باز! حوا ـــــــــــــــــــ پ.ن: عدز خواهی می کنم..یه مدت نبودم و نتونستم به دوستان خوبم سر بزنم... داشتم نظرات شخصی که بعضی ازدوستان برام فرستاده بودند رو می خوندم که رسیدم به درد دلی که به دلم نشت...می خوام بدون ذکر نام اینجا بنویسمش...ببخش دوست خوبم که بابت اینکار ازت اجازه نگرفتم! Salam havva hale adam vaghti khoob misheh ke moosighi goosh koneh goosh kon har lahzeh por az moosighiye hamash ham az tarafe oun balaeeye vali kaman ounaee ke beshnavanesh shayad to yeki az ouna bashi ... delam gerefteh nemidoonam ki hasti khodamam nemidoonam ki hastam gom shodam mikham peyda besham chera ... chera ... ye alameh chera ... ba moosighiye veblaget hal kardam be hale emshabam kheyli khord az to mamnoonam ... eshgh ra aghaz hast anjam nist ... bad chiziye eshgh kare har kasi nist asheghi manam fek mikonam ashegham asheghe ye fereshteh ke esmesh banafshas yekiye az jense khodet kheyli sakhteh k khodamo faramoosh konam har lahzeh ba khodam vase faramoosh kardanam daram mijangam ke dige man nabasham besham oun ... havva vasam doa kon ... del miravad z dastam sahebdelan khoda ra darda k raze penhan khahad shod ashkara ...be hoosh boodam az avval k del b kas naseparam shamayele to bedidam na aghl mando na hoosham ... are manam mesle to emshab delam bad joor havaye taro setar dareh ba sharab sharabi k ta abad mastam koneh digeh nemikham b hoosh biam ta abad ta ghiyamat ta khoda میدونی چیه رفیق...باهات موافقم...عشق رو آغاز هست و انجام نیست! امیدوارم به گل بنفشه ی نازت برسی... ـــــــــــــــــ تقدیم نامه: بعد تو مشت پری کنج قفس ماند از دلم ای پرستویی که با این شوق پرواز آمدی رفتی و من ماندم و تنهایی و پایان عشق بعد عمری عشق من بهتر از آواز آمدی (نیامدی) نمی دانم چرا امشب دلم بد هوای صدای تار و سه تا رو... غزل های سعدی و دیوان فروغ و... نور مهتاب و یک نفس هوای تازه ی شب های تابستان و شراب قرمز شیراز کرده است ... دائم الخمر نیستم... از شما چه پنهان اینروزها خورده و نخورده مستیم و خراب...! بقول حضرت حافظ: "ساقی بدست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاه دار همین ره که میزنی" عاشق و رند و نظر باز و بلاکش نیستیم....در پی یار و دلدار و گل سرخ هم نمی دویم....تابلوی ورود ممنوع و توقف ممنوع نیز بر گذرگاه دلمان نصب نکرده ایم ...چرخ دلی را نیز پنچر نمی کنیم... تنها کمی سرگیجه.... کمی درد دارم....احساسم تیر می کشد... انگار حسی در من به بلوغ رسیده است و کودک درونم روز به روز قد میکشد و بزرگتر می شود....! هیچ یادم نبود که چقدر فاصله نشسته است در راه ؛ بین این "من" و "دلم"....
بگمانم بیست و دوسال از اولین گریه ام گذشته باشد.... از اولین باری که عاشقانه مادرم مرا به آغوش گرفت.... از اولین روزی که تنها صدای آشنا تپش قلب مادرم بود و هنوز گوشم از فریاد و بوق و حرف های دروغ آدم ها و صدای گلوله و دشنام پر نشده بود از آنروز که هنوز چشمانم کنجکاوانه لبخند های پدرانه ی پدرم را جستجو می کرد و هنوز به روی انسان های بی وجود و فرصت طلب و دنیا دوست و مال پرست و به گمان خودشان عاشق پیشه گشوده نشده بود... آری...بگمانم بیست و دوسال گذشته باشد از آنروزی که قلبی به کوچکی دستان مشت شده ام در سینه ام مشتاقانه می تپید از آن روزی که تولیدی های چین هنوز به فکرشان خطور نکرده بود که برای پاهای نحیف و کودکانه ی من کفشهای آهنین و فولادین بسازند تا از همان ابتدا یاد بگیرم چگونه قدم بردارم تا قدم هایم بر روی زمین استوارتر باشد....شاید انسانهای ضعیف بیشتری را زیر پایم له کنم. آری بگمانم بیست و دو سال گذشته باشد از اولین روزی که من زن آفریده شدم... و امروز...بعد از گذشت این سالها نه گریه کردن را به یاد دارم نه صدای تپش قلب مادرم..نه معصومیت نگاه و نه هیچ چیز دیگر....و تنها یک چیز همانند روز اول بکر و دست ناخورده بجای مانده است..-آغوش گرم و عاشقانه ی مادر و لبخند های پدرانه ی پدرم- تولدم مبارک.....
هنوز نرفته بودم... تو تازه یادت افتاده بود که میشه یه روزی من دیگه نباشم و ترکت کنم! چند روز بیشتر نمونده بود...بغض کردی ...شکست...زدی زیر گریه...باورم نمیشد...با دستم اشکات رو از روی صورتت پاک کردم...سرت رو گذاشتی روی شونه ام و های های گریه کردی. دوستت داشتم...تو هم میدونستی...جنگ هام رو با دلم تو مدت نبودنت کرده بودم...و حالا باز تو اومده بودی! منم گریه کردم مثل همیشه تو دلم بی صدا.... ازم یه خواهشی کردی....منم یه قولی بهت دادم! رفتم....نمی شد بمونم....نه امید صداقت تو بود نه توان مقابله با دیگران! برگشتم... من سر قولم بودم اما تو یادت رفته بود...مثل همیشه! هنوزم گاهی از اون کوچه میگذرم....صدای گریه هات توی گوشم پژواک می کنه....و همینطور جمله ی " من بی تو نمی تونم" ات... دیدی" تونستی".... من تو را رها کردم...با این وجوود شانه هایم به یاد آنروز گاهی برای سرت بی قراری می کنند... یه حرف در گوشی: باران ببارد...من باشم و جاده و خاطره های خیس... دلم برای پاییز تنگ شده...شاید هم برای بهانه.... بازی می کنم....فیلم نامه ها را به دقت در ذهنم چیده ام و اجرا می کنم. چه وقتی که دلم تنهایی می خواهد و نسکافه و سیگار و موسیقی ، چه وقتی که دخترکی بازیگوشی می شوم که دلش می خواهد مردی را با ماشین زیر كند، چه وقتی که دختر خوب و صبور و مظلوم مامان و بابا میشوم ، چه وقتی که می شوم تنها رعیت سیارک مردانی که پادشاهانی ابدی اند ، چه وقتی که دختر بی تفاوت و اخمو و سرخوش خیابان ها می شوم ، چه وقتی که خودم را در آغوشی که به خیالم « امن ترین جای دنیا» ست غرق می کنم و های های گریه می کنم ، چه وقتی که مادرانه ترین لبخند دنیا را به دخترک ماشین بغلی می زنم ، .... و گم می شوم در این « بازیگری » ها. می شوم مثل آن بازیگری که بعد از فیلم ، چند ماه در بیمارستان روانی بستری بود ... تا نقشش را فراموش کند. این قدر نقش ها پیچیده و مکرر و عمیق می شوند که دیگر هیچ روان کاوی هم نمی تواند آنها را از من بیرون بکشد. فراموش می کنم خودم چه بوده ام. چه می خواسته ام. چه هستم. مدت هاست با آرامش تن داده ام به این نقش های ابدی. اصلن شاید زن بودن همین است. عوض کردن همیشگی نقش ها. از کجا معلوم که این ها را از من بگیرند ، چیزی باقی بماند؟؟ (دی-۸۷ حوا) *** پ.ن: در عجبم...مدام به این وبلاگ و اون وبلاگ سر میزنیم مطلب رو نخونده میگیم ماهم به روزیم...بیا نظر بده...که چی بشه؟؟؟ حالا دو ملیون نفر هم اومدن خوندن و نظر دادن...چه فرقی می کنه وقتی حرفات به اون گوشی که باید ...نمی رسه؟! یه حرف در گوشی: گفتی که دلتنگی نکن....آخ مگه میشه نازنین؟؟؟
یقین دارم تو نیز روزی خواهی فهمید که دروغی چنین شگرف می توانست زیبا ترین حقیقت زندگی من باشد و من تمامی سنگینی اش را بجان خریدم....پی چیدمش درون بقچه ایی نه چندان کوچک همراه چند عکس و هزاران خاطره...شاید کمتر چشمم به چشمشان بخورد بلکه دلم کمتر هوایی شود. این دل وا مانده را که پر پروازی نیست ؛همان بهتر که هوایی به سرش نزند....همان بهتر که سرگرم پیمودن کوچه پس کوچه های تاریک و دالان های تنگ وسوت و کور و بی گذر دلتنگی اش باشد...تا بی دغدغه گاهی زیر آواز بزند...گاهی سکوت کند گاهی بغض کند...گاهی تورا صدا بزند...گاهی دنیا را دشنام دهد و گاهی سنگی از سر حرص بر پنجره ی خانه ی متروک همسابه پرتاب کند.شاید صدای آشنایی به گوشش برسد.....صدایی شبیه شکستن! میدانی رفیق؟؟!!! گاهی ناگزیری کوله بارت را جمع کنی و از دلها و نظرها کوچ کنی....کجایش را نمیدانی فرقی هم بحالت نمی کند...تنها میدانی که باید بروی...جاده ایی از دور برای قدم هایت بی قراری میکند...و تو نه تاب ماندن را داری و نه توان رفتن را...دل را به دریا میزنی...فرقی به حالت نمی کند با قطب نما یا بی قطب نما؛ وقتی قطب نمای دلت تنها یک نقطه از این کره ی خاکی را نشان میدهد و تو باید از آن بگذری و دور شوی و دور شوی و دور شوی ... تا امید رسیدن در دلت خودش را به دار بیاویزد و تو خودت را به دار مکافات و شبهای دلتنگی و نفس های ناکشیده وجوخه ی حرف های ناگفته بسپاری. و هر طلوع از آفتاب بپرسی که چرا " این کوچه ها به درد من عادت نمی کنند" ؟؟؟ (حوا) یه حرف در گوشی: امروز حرف در گوشیم رو به کلام زیبای حافظ سپردم که می فرمایند.... سرو چمان من چرا ....... زمزمه هایم امشب طعم گس دلتنگی گرفته اند؛ نمی دانم مترسکان این دیار بی روح از چه روی خرسند و شادمانند! چنان می خندند گویی درخت تنهایی شان هرگز به بار ننشسته است....نمی دانم...شاید هم چنین باشد...شاید که تنها نیستند...که میداند؟! شاید درون کالبدشان را که بپویی جز دانه های زرد بی تفاوتی چیزی نیابی...پس چرا درون من هر دم دانه های خاطره به بار می نشینند؟؟!...هر فصل....تابستان و پاییز و زمستان و بهار...هر دم هر بار از نو شکوفه میزنند...! ببین درخت من سر تعظیم فرود آورده...آنچنان پر بار و پر برکت که عظمت سایه اش بر سر سرای باغ مشجر دلم جا پهن کرده است! بیا..نفسی زیر این سایه بیاسای....صورتت را به خنکای نسیم این دل بی امان بسپار....گوش کن...ببین..هر نسیمی که از بین شاخه ها میگذرد نام تو را فریاد می کند. و من فرسنگ ها دور از تو...در بلند ترین نقطه از تپه ی دلدادگی ام تو را به نظاره نشسته ام....! گاهی برایت از سر شوق و دلتنگی دستی تکان میدهم! حیف....کاش تو هم از آن پایین...از میان آن شاخ و برگ میدیدی مرا....! کاش میدانستی درختی که آسوده بر آن تکیه زده ابی...عظمت تنهایی من است که این چنین ناشناخته مانده است برای تو. (حوا) یه حرف در گوشی: "تشنه ی دیدار دوست ... راه نپرسد که چند...!" و تو همچنان از همه می پرسی "خانه ی دوست کجاست؟؟!!!" از همان ابتدای خلقت سادگیت را...حس لطیف زن بودنت را...میل پاک خواستنی بودنت را طعمه ی فریبی ابدی کردند! و قرن هاست که همچنان انگشتان گناه و اشتباه و تقصیر؛ وجود الهی تورا نشانه می روند. و هر بار تو ایی که محکوم می شوی... نا سزا می شنوی... سنگسار می شوی... طرد می شوی... و این تویی که هر بار شانه های نحیفت زیر سنگینی بار نگاه های غضب آلود و منزجرانه ی این مردم دون بی صدا می شکند. و تو خسته می شوی...بی صدا اشک می ریزی و دم نمی زنی از تمام درد هایی که قرن هاست در رگهای تنت جاریست..و در اعماق روح زخمی و خسته ات رسوب کرده اند! و همچنان تقاص چیدن سیبی را پس می دهی که برای "آدم" زندگی ات چیدی...تا بیشتر دوستت بدارد..تا در دیده اش خواستنی تر باشی....سیبی که نه بوی تازگی را به مشامت رساند و نه طعم ترش و شیرین سیب بودنش را بر زبانت.هر چه جا ماند تلخی سرد و گزنده ی طعنه های این کره ی خاکی بود! چرا که تو "حوا" آفریده شدی....از نیمه ی چپ " آدم" تا او احساس تنهایی نکند. و تو ببینی و ببخشی و درد بکشی و زاد و ولد کنی و تربیت کنی و آرامش ببخشی نازسا بشنوی...سکوت کنی...کتک بخوری...سکوت کنی...در زنجیر بشوی...سکوت کنی... چرا که تو زن آفریده شده ایی...و در برابر این همه درد خداوند وعده ی بهشتی را داد که تو تا بحال چیزی از آن نشنیده ایی و چشمه ی چشمانت را پر آب آفرید تا هر بار که دلت گرفت...اشک بریزی.. خدایا.... باور کن این اشک هایی که داده ایی گاهی اصلآ بسمان نیست! یه حرف در گوشی: بگذار آدمها تا می توانند سنگ باشند من و تو از نژاد چشمه ایم(با مخاطب خاص) لینک مطلب روز: (چگونه با جنس مخالف ارتباط احساسی بر قرار کنیم!) http://hawa.blogfa.com/page/ertebat.aspx لینک عکس روز: عکس : زندگی عجیب دختری با 4 پا
شب میرسه دراز میکشی روی تخت ات دستت رو میزاری زیر سرت...یه نگاه به سقف اتاقت میندازی و یه آه می کشی.... چند دقیقه در همون حالت می مونه..حالا اینکه چند ثانیه..چند دقیقه یا چند ساعت خیره شدنت به اون نقطه ی نا معلوم روی سقف طول میکشه رو خدا می دونه! بعد دیگه دستت رو حس نمی کنی...آنقدر زیر سرت مونده بی حس شده! می چرخی...یه آه دیگه..هنوز چشمات رو نبسته میری... از روی خستگی نیست...دنبال یه راه فرار میگردی از خودت و تمام فکر و خیالاتی که تا اون لحظه نگاهت رو از سقف آویزون کرده بود. فقط می دونی که شاد نیستی اما خوب هرچی فکر می کنی می بینی که مشکل حاد و خاصی هم نداری. فقط تو مرداب عادت داری دست و پا میزنی... دنبال حست میگردی... یادت میافته مدت هاست که خبری ازش نیست....یادت میاد روحت رو کردی تو شیشه درش رو بستی...شاید الان یه جایی اون پشت مشت ها توی قفسه ی ادویه ها توی آشپزخونه باشه.درست یادت نمیاد کجا...چون خیلی وقته سراغش نرفتی...شاید آخرین بار که بهش گوش دادی وقتی بود که هنوز با کودکیت زندگی می کردی و برای یه جفت کفش نو...عیدی های سر سفره ی هفت سین و عروسکی که باهاش دردو دل می کردی و رفتن به پارک و سوار چرخ و فلک شدن کلی ذوق میکردی. اما حالا دیگه بزرگ شدی...اگر برای چیزی ذوق کنی میگن واه واه...چه جلف! باید سنگین باشی...شاید هم سنگی...! من جای تو بودم یه کاغذ بر میداشتم بزرگ روش می نوشتم .."من هنوز خودم هستم؟ " میزاشتم یه جایی که هر از گاهی نگاهم بهش بخوره. ببینم..تو هنوز خودت هستی؟ یه حرف در گوشی: دست سردمو به آغوش تو بگیر میون دستات..پر بگیرم چون پرنده از تو آسمون چشمات! لینک عکس روز: (عکس کودکی که ۴۰٪ از استخوان های صورت را ندارد) http://hawa.blogfa.com/page/koodak.aspx لینک مطلب روز: (میدونی آدم و حوا تو کدوم کشور زندگی می کردند؟) http://hawa.blogfa.com/page/adam.aspx هربار که دلم میگیرد دنیا با همه ی وسعتش به اندازه ی لباس های دوران کودکی ام برایم تنگ می شود. و من هر بار می اندیشم که ای کاش... آنروز که دستانم دستانت را گم کرده بود... بجای آنهمه حراس که از درونم بیرون می جهید... کمی دلم گرفته بود شاید در گوشه ای یکی از جیب های این لباس تنگ..می یافتم تو را...! (حوا) لینک مطلب روز: (چگونه ازوقوع خیانت جلوگیری کنیم) http://hawa.blogfa.com/page/khianat.aspx
|
| ||||||